| خاطرات یک گنجشک | |
|
۱۳۸٦/٤/٢۸
چقدر ساده . خوشبختتر ...
و آسمان اگر ابرهایش را بیشتر کند . و گنجشک اگر آوازش را بیشتر کند . و تو اگر لبخندت را بیشتر کنی . من چقدر خوشبختتر خواهم بود ... ۱۳۸٥/٩/۱٧
رویای زمستانی .
مثل سردترین لحظه زمین دانه٬ آینده اش را می خوابد ... ۱۳۸٥/۸/٤
مرغ عشق های خوشبخت
آدم مهربانی بود ٬ تصمیم گرفت مرغ عشق هایش را رها کند تا آزاد باشند . یک شب سرد زمستانی زیر برف ... ۱۳۸٥/٥/٢۳
نفس حبس شده
و نفس حبس شده گنجشکهای محل ٬ پدرم - ديروز- انگورها را- از شاخه چيده بود ... ۱۳۸٤/۱٢/٢٩
يک پنجره پر از گنجشک
چه لحظه خوشبختی بود . گنجشکها و گربه ها و تو ٬ توی کادر من بوديد . به گمانم وقتی بروم يک پنجره پر از گنجشک برايت يادگاری بگذارم .
( سال نو مبارک )
۱۳۸٤/۱۱/٢٢
زنده ام و ديگر هيچ ...
درختهای لخت زمستانی ٬ گنجشکهايشان را لو می دهند .... ۱۳۸٤/۸/٢٩
يک مفهوم خيلی خيلی ساده برای آدمها
انسانيت يعنی اينکه انسان باشی . ۱۳۸٤/٧/۸
گنجشک محتاط
دلم می خواهد ٬ چشمهايم را ببندم و پر بکشم به استقبال پاييز . اما ميترسم . ۱۳۸٤/٦/٥
درختی را ميشناسم ٬ که روزی دانه ای ترسو بود . از ريشه دادن می هراسيد . [خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
